پایگاه خبری صدای نفتی یادم میآید شعرِ باران در کلاسِ چهارم: “باز باران با ترانه — با گهرهای فراوان — میخورد بر بامِ خانه” یادم میآرد روزِ باران — گردشِ یک روزِ دیرین — خوب و شیرین — توی جنگلهای گیلان… کودکی دهساله بودم. بخشی از شعرِ زیبایِ گلچینِ گیلانی، سرآغازِ سخن باشد برایِ […]
پایگاه خبری صدای نفتی
یادم میآید شعرِ باران در کلاسِ چهارم:
“باز باران با ترانه — با گهرهای فراوان — میخورد بر بامِ خانه”
یادم میآرد روزِ باران — گردشِ یک روزِ دیرین — خوب و شیرین — توی جنگلهای گیلان…
کودکی دهساله بودم.
بخشی از شعرِ زیبایِ گلچینِ گیلانی، سرآغازِ سخن باشد برایِ باران…
بارانی که انتظارش، همه را پریشان و نگران ساخته، و قهرِ باران در پاییزِ امسال،
درسِ بزرگی به ما داد که بیشتر دوستش بداریم.
این باران، کی با گهرهای فراوان میخورد بر بامِ خانه؟
در میانِ انبوهِ تفکراتِ متفاوت، که غیبتِ باران را تفسیر میکنند
و نیامدنش را دلیل و توجیهی عالمانه — و شاید غیبی — برای خود مینگارند،
باید بپذیریم: شاید آسمانها هم ما زمینیها را فراموش کردهاند…
زمین، تشنه؛ گیاهان، تبدار و خاکآلود؛ و درختانی که سر بر آسمان برآوردهاند
و دعایِ باران سر دادهاند، تا شاید نوازشِ بارانِ پاییزی را بر سرشان احساس کنند.
“گردشِ یک روزِ دیرین — خوب و شیرین” را تا کی به انتظار بنشینیم؟
کودکی دهساله بودم — با تو سبز شدم، جوان شدم، به پیری رسیدم —
و حال، با خاطراتِ خوب و شیرین، تا کی به انتظار بنشینم؟
باران، ببار — که دلم هوایِ تو کرده.
بشوی غمها و غصهها را، بدیها را، دشمنیها را،
و تراوت ببخش — دوستی با طبیعتِ زیبا را.
بیا، که دیگر چتر را بهانه نمیکنم —
بیا، تا از بوی خوشت، بیش از پیش، سرمست میشوم…
علی عظیمی کیا
صدای نفتی
تمامی حقوق مادی و معنوی این وبگاه متعلق به صدای نفتی می باشد